سلام؛ طه!
دنیا زندونه، اما برای بعضیا فراخ برای بعضیا از حصار تنشونم تنگ تر...
حدود این زندون بستگی داره به دوست داشتن، اینکه چند نفر رو دوست داری؟ اینکه کیا رو دوست داری، اینکه چرا دوست داری؟
زندون من تنگه. تنگ تر از تنم، تنگ تر از بودنم، هیچ دوستی ندارم هیچ کس، منم و منم و من دیروز آخرین دوستم رو راهی کردم بره، بین زندگیشو دلسوزیش واسه من مونده بود، پرتش کردم از خونم بیرون و گفتم که بهش احتیاج ندارم، گفتم بره گمشه، گفتم میرم گم میشم، وقتی که رفت در رو بستم و پشت در زار زدم واسه رفتن آخرین نفر.
تو این دنیا، دیگه جز مامانم هیچ کس نیست طه! هیچ کس نیست که دوسم داشته باشه.
زیادن، دلسوز و دلرحم اما خانه دوست کجاست.
دلم خوشه به سجاده، به دعا، به خدا...
دلم خوشه به عشق اینا، شاید واسه همینه که هنوز دارم نفس می کشم...
دلم خوشه به امید، به امید اومدن تو، به امید بودن تو ...
اما داره کمرنگ میشه همه اینا تو دلم، وقتی دفعات فکر کردن به مرگ توی یه روز زیاد میشه می فهمم داره کمرنگ میشه اینا تو دلم، داره امیدم رنگ می بازه
برام دعا کن قبل از اونکه ناامید بشم بمیرم طه! دعا کن ناامید نمیرم طه!
اگه ناامید بمیرم دیگه امیدی نیست به عقبی، به بخشش، به یه نگاه عاشقونه از طرف خدا
برام دعا کن قبل از اونکه ناامید بشم بمیرم طه!
سلام ؛ طه من!
نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود، اما مادری لیاقت می خواد...
مادر مثل تو بودن، لیاقتی بیشتر...
گاهی وقتا بهتره سایه ات رو از سر بچه ات کم کنی تا اون بتونه سر بلند باشه، نه؟!
خودم می دونم اینا همه اش توجیهه اما به خودم گفتم چه طور یاد بدم به بچه ام که سامری نباشه و چون سامری نبینه وقتی خودم بودم و دیدم...
موسی دلم بهم عتاب کرد که برو دور شو، گم شو، نیست شو
شک کرده بودم به اشتباه دیدن، اشتباهی عاشق شدن، اشتباهی فهمیدن اما دلم این دروغ رو می خواست، دلم این بد فهمی رو تمنا می کرد، دلم تشنه این سراب بود...
حالا خسر الدنیا والاخره شدم ، می بینی که حال و روزمو
خجالت می کشم از تو طه، خجالت می کشم از خدای تو، خجالت می کشم از خودم ...
اون خوب بود یا بد خودش من نمی دونم، من فقط می دونم، که اشتباهی بود، پدر تو نبود، نمی تونست پدر تو باشه، چون عاشق نبود، چون عاشقی بلد نبود...
می دونی چی شد که بهش گفتم برو؟
دوسش نداشتم؟! نه! داشتم، گر چه خجالت می کشم اما باید بگم اون قدر دوسش داشتم که خو دم و تو رو ، باورمو قربونی دوستداشتنش کردم ...
می دونم، نباید، قلبم اشتباه رفت، من اشتباه رفتم، روحم اشتباهی رفت اما رفت
دلم و شکست؟! شکست اما من گفتم فدای سرت دل چه قابل عشق
تحقیرم کرد؟ کرد ولی آخ نگفتم که هیچ گفتم اگر کوچیکی من بزرگت میکنه کوچیک می شم تا سرت بره بالا تر تا افتخار بشه همه وجودت
من و از من گرفت؟! اون نگرفت من خودم با اولین نگاه منم و پیشکشش کردم.
پس چرا بهش گفتم برو؟
چون خواب دیدم، خواب تو رو.
خواب دیدم داره قهقهه زنون تو رو ضبح می کنه، نه رو به قبله، پشت به خداو نه یکبار نه دوبار، هر شب خواب می دیدم تا بهونه داد دستم، تا دلیل شد واسم...
تا یادم انداخت من قرار بود مادر تو باشم و به شرط مادری تو برای راهم همراه پیدا کنم.
خیلی بده نه؟ خیلی بده آدم از طوفان که رهید خدای طوفان یادش بره، خیلی بده اونقدر بد باشه که حتی نتونه گریه کنه...
امروز اومدم تا با تمام وجودم بهت درس بدم، درسی که از همه درسایی که تا حالا بهت دادم مهمتره...
اومدم تا بگم: " هیچ وقت، طه، هیچ وقت مثل من نباش، هیچ وقت.
حسرت نبرم به خواب آن مرداب کارام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان دریا همه عمر خوابش آشفته است
.
.
.
این شعر رو یادت هست طه؟!
هزار بار، نوشتمش.
هزاربار، خوندمش.
هزاربار، فهمیدمش.
فهمیدمش؟!!!
دیروز سرکلاس مثنوی بودم که استاد زمزمه اش کرد و من احساس کردم، چقدردلم برای خودم تنگ شده!
برای روزایی که مشق بزرگی می کردم...
برای روزایی که زندگی کردن رو یاد گرفتم ...
روزایی که سخت بود اما من جوری زندگی کردم که انگار آسون تراز اونا ندیدم...
روزایی که سنگین بود اما من جوری به دوش کشیدمشون که انگار سبک تراز اونا رو دوشم نبوده
زندگی کردم، چون دلم می خواست زندگی بدم...
زندگی من، زندگی داد ...
من بزرگ شدم، بزرگ، بزرگ بزرگ
تکیه گاه شدم!
نیلوفر بودم، اما تکیه گاه شدم...
ساقه ام که خسته شد، سر رو دوش زمین گذاشتم.
خورشید که طلوع کرد، دل سپردم به کسی که ازهمین زمین اومده نه از آسمون، دل سپردگی جون دوباره داد به رگام، اما این روزا دلم بد هوای مریمی رو کرده که تکیه گاه بود ...
تو خبری ازش داری طه؟!
می دونم...
خودم بهت گفتم: "بی نشونی هم عالمی داره" نشونه من!
خودمبهت گفتم.
سلام؛
چند سال پیش پنجره را که باز می کردم تا آسمان هیچ نمی دیدم جز دیوار های آجری همسایه؛
آن روزها همیشه از خودم می پرسیدم چرا فروغ نمی بیند پنجره ای را که میتواند آسمان رااز قاب آن ببیند...
به نظرم تلخی حسرتش مسخره می آمد وقتی می گفت:
آه سهم من این است
سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد...
با خودم می گفتم:خوب چرا پرده ها را کنار نمی زند؟!
این روزها که پنجره اتاقم رو به محوطه سبز دلگشایی باز می شود می فهمم، بعضی پرده ها هست که همیشه آویخته است نه چون نمی توانند کنار بروند که آنقدر باورشان داری که نمی خواهی کنارشان بزنی ...
پرده های مثل خودت، دلت، عشقت و ...
به قول حافظ:
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز ...
اما طه جان! من نمی خواهم بگویم از میان برخیز می خواهم بگویم از پرده های افتاده نترس، از آسمانهایی که از تو دریغ می شوند ...
اینجا زمین است همیشه نباید نگاهت به آسمان باشد، خیلی وقتها لازم است زمین را ببینی و بفهمی، همین چهاردیواری بی آسمان را...
این چهار دیواری را ببین، بفهم و دوستت داشته باش تا بتوانی زندگی کنی...
به موقع همه آسمان مال توست.
سلام؛
دارم دور میزنم طه!
نمی چرخم، دور میزنم ...
دارم هی صفر میشم ...
هیچ نمیشم، صفرمیشم.
از این دور زدن از این صفر شدن از این همه حرکت بی جابجایی خسته ام
دیگه حتی دلم گریه نمی خواد
نمی ترسم
سجاده نمی بوسم
اونقدرپرم و پر تصویر که نماز هم به دلم نمیشینه
انگار فقط شدم انتظار
اونم انتظار رویا نه حقیقت
تشنه ام، تشنه سراب نه آب
راه اشتباهه
دل اشتباهه
من اشتباهم
اما من اشتباه، این دل اشتباه رو برداشتم و بی ترس تو راه اشتباه قدم گذاشتم
میگی برگرد؟
مشکل همین جاست نمی خوام برگردم...
دارم ذره ذره از حرارت خودم آب میشم
پروانه ام به شوق دونستن رفته به آغوش شعله و سوختن
غافل نیستم از این که باید گرم شد نباید سوخت
اما هوس سوختن کردم
می سوزم
اما نمی تونم دل ازشعله بکنم
چی کار کنم طه؟
بهم بگو چرا طه؟
بهم بگو چرا؟
سلام؛
اومدم تا برات بگم عاشق نشو، کمربستم به اینکه بگم عاشقی سخته، خیلی سخت تراز طاقت من و تو، خواستم بگم تو دنیای دو دو تا چارتایی ما عاشقی عین دیوونگیه.
اومدم منصرفت کنم از اساس دنیا اومدن و هدف عاشق شدن و ...
یادم اومد روز اول حافظ بهم گفت:" که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها"
روزدوم بود که تو گوشم زمزمه کرد: " راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست"
روزسوم پچ پچ کرد که: " شرط اول قدم آن است که مجنون باشی"
حالا وقتی من اونقدر کله خرابم که حجت بهم تموم شدو باز رفتم و نه فقط این، که چشیدم تلخ و سخت این راه رو بازم دارم میرم تو هم بچه خودمی دیگه، حرف به گوشت نمیره.
اگه من مادرتم تو هم مثل من دنبال سخت ترین هایی، می دونی ذاتمون مشکل پسنده چیزای سهل به چشممون نمیاد.
تو که از من بد ترهم هستی، تو این چیزا چون من میدونم با تو چه کردم از تو مردی ساختم که دلش بی درد آروم نمیگیره تا بفهمی داری دچار درد بی دردی میشی خودت دلتو ورمیداری میندازی تو آتیش...
طه منو ببخش، به خاطر همه سختیهایی که میکشی اما یادت باشه من و تو مرغ طوفانیم نه جوجه گنجشکی که حتی از پریدن هم عاجزه پس:
آسمون زندگیت طوفانی، عاشقیت سخت و سخت تر پسرم!
سلام؛ طه!
از یادمی بریم، خیلی زود هم از یاد می بریم ...
خیلی زود از یاد می بریم که اگر کسی دعوتمون کرد، این ما بودیم که اجابتش کردیم ...
از یاد می بریم که نباید انگشت اتهام به سمت طرف مقابل بگیریم....
هممون حرف های زیبا می زنیم ولی کمتراین زیبایی در عملون میریزه...
هممون دچاراشتباهیم، و توجیهمون اینه که آدمی جایزالخطاست
دلم گرفته طه جان!
دلم گرفته! از خودم، ازدیوارها، از اون ...
تو نزدیکی، نزدیک تر از من به من
نزدیک تر از همه نجواهای مادرانه ام
نزدیک تر از خواستن، همچون تمان نخواستن هایم، طه!
پرسید:" چرا؟ " مثل خیلی از شب ها، که پرسید و هیچ پاسخی نشنید.
اما دیشب گفتم.
گفتم:" کار ما نیست شناسایی رازگل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم" او خندید، من هم.
یادت هست؟! این نجوا را مریمی در گوشم زمزمه کرد شاعر تر سهراب، پاک تراز گل، تازه تر از عشق. درست همان روزها که در یافتن گم بودم و دست و پا می زدم، همان روزها که هزار چرا می پرسیدم و همه انگار عاقلانی بودند نظر انداخته بر سفیه با لبخندی کنج لبهاشان.
این شعر را خواند و من خندیدم، تازه شدم، در سکوت در یک غرقه شدن عاشقانه و دیشب من خواندم، من با تمام وجودم...
دیشب پرسید: " چرا ندیدی؟"
گفتم: " خدا نخواست"
گفت: " چرا همه چیز را به خدا ربط میدهی؟"
گفتم:" چرا ندیدم؟"
گفت:" چون من اراده کردم"
من سعی کردم بفهمم چگونه رنسانس در او تجلی می یابد با نگاهی که از آسمان به زمین فرود آمده و درست ماقبل انسان ایستاده است، یک خیرگی اومانیستی ..
و تلاشم برای این تفاهم، حاصلش هیچ نشد جز سکوت، سکوت، سکوت ...
و در سکوت من بود که کسی نجوا کرد: اگر آدم به وسوسه حوا تبعید شد به عشق حوا، نیز به بهشت باز می گردد...
دیشب پرسید: " چه شد دیدی؟"
خواستم بگویم:" خدا خواست"
کسی چال روی لبم را فشار داد، انگار گود رفت، انگار شنیدم کسی به سکوتم می خواند ...
گفتم:" دیدمت دیگر، امید وارم این دیدن چون دیدن سامری نباشد." اما می دانم که نیست. چون نفحه ای که این بینایی را آورد تو بودی طه...
تو با تمام تردیدهایی که در دلم انداختی
باتمام موجی که بر این دریا افکندی
با تمام خنده های شیطنت آمیزت
با تمام رفتن ها و برگشتن هایت
این بینایی با این همه آیه نمی تواند به کوری دیدن سامری باشد.
دیشب گفت: " قبلت؟"
گفتم:" زود نیست؟!"
گویی پیش از آنکه او کلامی بگوید در دلم فروغی درخشید،، که" چه زود دیر می شود"
و زمزمه ای در دل شب فضای اتاقم را نور پاشید که هان! "مریم! بسم الله الرحمن الرحیم ،طه"
به عقل گفتم:" خسته جان عزیزم! زین پس دیگر بنشین و بگذار این غوغای دیرینه را دل فرجام بخشد، در سکوت و با عشق"
و اینچنین بود که ما دیشب هزار دور کردیم طه را در احیای عشق، که لیله القدری بود برای خودش!
لیله القدری که نزدیک بود خود قیامت بشود...
قیامتی تنها با حضور آدم، حوا و آخرین گاز از یک سیب سرخ...
نظرات ()