برای فرزندم، طه

 
نویسنده : مریم شوریده - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸
 

سلام طه من!

در روزگاری که دوست کم است و دوستی نادر دارم می آموزم در سکوت دوست بدارم سکوتی که قلبم را پر هیاهو می کند و وجودم را سر شار از غوغا ...

هر شب که خسته از  کار برمی گردم، به ایستگاه که می رسم، دستی گره خورده به دسته سیاه کیف و دستی در آغوش جیب کوچک پالتو ام خزیده و آرام گرفته دارم و گام هایی آرام و کوتاه و نگاهی کشیده و ممتد تا دوستی که چشم انتظارش هستم و چشم انتظار من است...

دوست من سبز است،‌دوست من ساکت است،‌ دوست من زنده است،‌دوست من استوار است،‌ دوست من مجنون است،‌دوست من بید است ...  

آری!‌دوست من آن بید مجنونی است که در ایستگاه یکی مانده به آخر، هر شب گاه رها شدن من از روزمرگی ها،  سبز،‌ ساکت، زنده، ‌استوار و گیسو رها کرده بر بالین نسیم شبانگاهی ایستاده و منتظر است ،‌ منتظر است تا من بیایم تا من ...

تا من در سکوت و با لبخندی و اشاره چشمی که فقط خودم بفهمم و او _  نه  دیگران دیگرانی که آنقدر با دوستی درخت و آدمی بیگانه اند که اگر حرفهای پر محبت ما را بشنوند گمان می کنند یا من دیوانه ام یا تو _ بیایم و  حرفهای چندین ساعت را در لحظه ای و نگاهی در پلک بر هم زدنی بگویم و بروم.

روزی که با او دوست شدم درست آن بالا،‌ بالای سرش ماه به زهره لبخند می زد و زهره به ماه چشمک و او به جشن بخت دختر آسمان خیره بود و من نگاهش را دیدم طه!

و او دیدنم را دید...

من از او آموختم دوستانی هستند که نباید بگویند تا بشنوی، که نباید بگویی تا بشنوند

من ظهور خدا را در دل سبز او دیدم و در ایمانش وضو ساخته م‍‍ؤمن شدم...

کاش تو ،‌ هم زمانی که می آیی دوستی چون او بیابی ...


 
comment نظرات ()

 
هر ان دل که ...
نویسنده : مریم شوریده - ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۸
 

سلام؛‌نو گلم

سلام بر تو و بر او که این روزها دل سپرده نام و ماتم زده اندوهش زانو زده ام به ارادت و کرامتش را چشم دارم...

نمی خواهم از او بنویسم_ از او که یکی از دو ستاره بود _ناتوانی قلم بماند حقارت ما را نیز بر آن بیفزا و مپرس که چرا

دلبندم مرا آتشی در دل است سر بر آسمان کشیده که چون زبانه کشد فریاد و فغان بر آرم هر آن دل که بی عطش، بایدش سوختن در آتش ...

تو چه می دانی؟!

تو چه می دانی با دل مادرت چه دردی است ؟

گله بس کن و بنشین

بنشین به تماشای مادری که تنها زمزمه این روزهایش عطش است و آتش

جا مانده ام ، طه!

سالی است می دانم که  سالهاست نه تنها از کاروان حسین که از من، از تو ،از ما  جا مانده ام  و تو چه می دانی شرم ماندن چه شعله سوزنده ایست ؟

سال هاست که تبر در دست ایستاده ام به گمان آن که ابراهیمم،زهی خیال باطل

سالی است که می دانم بتم. بتی بزرگ و ناتوان حتی در شکستن خویش

و اینک که از خویش بازمانده ام در گوش تو زمزمه می کنم

هر آن دل که بی عطش،‌ بایدش سوختن در آتش

 

 


 
comment نظرات ()

 
برای آجی لیدا، طه و ...
نویسنده : مریم شوریده - ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٠
 

سلام عزیزم!

یه خبر برات دارم، یه خاله جدید پیدا کردی.

اسمش لیداست. مامان یه طه دیگه ...

یه طه کوچولو که رفته پیش خدا ...

مثل بابا بزرگ تو، مثل خیلی ها که کوله بارشون رو برداشتن و رفتن و ما رو با دلتنگی هامون رها کردن ...

خاله فرزانه میگه باید خوش باشی به خوشیشون

بی تابی ما شاید یه معنیش خود خواهی باشه اما دله دیگه چه میشه کرد؟

یه بار یه قصه خوندم که خیلی دوسش داشتم دلم می خواد تو هم بشنویش :

یکی بود یکی نبود

همه می گفتن بابا مرده

پسر رفت پیش مامان و پرسید مامان وقتی میگن یه نفر مرده یعنی چی؟

مامان نگاهی به پسرش کرد و گفت یعنی شکلش عوض شده

پسر گفت: یعنی زشت شده؟

مامان خندید و گفت:‌نه چرا اینو می پرسی؟!

پسر گفت: آخه همه دارن گریه میکنن

مامان گفت:‌چون همه اشتباهی فکر میکنن اونی که مرده جاش عوض شده نه شکلش

بعضی ها فکر میکنن رفته پیش خدا اون دور دورا تو آسمون بعضی ها هم فکر میکنن رفته تو اعماق زمین اما مرگ هیچ کدوم از اینا نیست

پسر گفت:‌ پس وقتی آدم میمیره چی میشه؟یعنی نمیره پیش خدا؟!

مامان گفت : عزیزم! خدا تو آسمون نیست تا هر وقت کسی مرد کوچ کنه و بره اونجا اما راسته که آدم بعد از مرگ  میره پیش خدا چون خدا تو قلب آدماست، وقتی یک نفر میمیره میره تو قلب ما اما نه این شکلی که هر روز می بینیمش قلب آدما جای یاد و خاطره است.آدما وقتی میمیرن خاطره میشن تا بتونن تو عالم دل زندگی کنن.

یادت میاد وقتی بابا زنده بود نمی تونستی همه جا با خودت ببریش؟! یا همه جا باهاش بری؟!

پسر گفت: آره

مامان گفت : حالا دیگه همه جا و همه وقت بابا تو قلب تو و با توست کافیه دوسش داشته باشی تا باشه کافیه بهش فکر کنی تا بیاد کافیه بخوای تا حمایتت کنه.

نمی دونم اینو برای تو نوشتم یا آجی لیدای گلم که ندیده خواهرم شد و محرمم دونست و نامه های خصوصیشو که برای طه نوشته بود برام گذاشت تا بخونم، شایدم برای خودم که ...

اما می خوام بدونی زنگی میکنیم تا یاد بگیریم چه طور باید بمیریم اگه خوب زندگی کنی خاطره خوبی تو قلب آدما میشی خوب زندگی کن طه! خیلی خوب،‌خوب من! 


 
comment نظرات ()

 
درست وقتی باران می بارید
نویسنده : مریم شوریده - ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٩
 

سلام؛ عزیزم!

ساعت حدوداً یازده روز بیست و هشتم شهریور سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت بود که تصمیم گرفتم این نامه رو برات بنو یسم، درست زمانی که باران می بارید ...

دم دمای صبح بود که رعد به تسبیح مشغول شد ( و یسبّح الرعد بحمده ...) و برق دوباره در دل ما خوف و رجا انداخت( هو الذی یریکم البرق خوفاً و طماً ...) و خدا از آسمان آبی نازل کرد ( أنزل من السماء ماء ...)

می دونی طه!‌هر وقت که بارون میاد من یاد دعای سوم صحیفه سجادیه می افتم، تصویری که تو ذهنم میاد تصویر یه عالمه فرشته است که قطرات بارون رو توی دستای مهربونشون گرفتن و به سمت زمین میان...

هرچی بارون تند تر میشه و شدید تر، انگار فرود فرشته ها و تعدادشو هم تو نظر من بیشتر میشه. درست همون لحظه است که یاد دست نوشته ای از مریم می افتم،‌یاد درسی از پدرش،‌ اینکه فرشته ها دست خالی بر نمی گردن آخه به خدا قول دادن به جای قطره بارونی که آوردن،‌آرزوی بنده ای رو با خودشون به عرش ببرن تا خدای دلها برآورده اش کنه...

این طوری میشه که چشمام رو می بندم و دستامو می برم بالا...

خدایا! هدایت... ، پروردگارا! سلامت ...،‌ محبوبا! عشق...، ایزدا! قلبم ... دینم ... دنیام... خدایا! خانواده ام... همسایه ام ... دوستام...،‌ یا حبیب! شفای مریض ها... دوای درد  دردمندا ... ادای دین وام داران... از همه مهمتر، مهربانا! ظهور بقیه الله...

وقتی قطره های بارون فرود میاد، طه! میشه ردیف و قافیه غزل خدا رو دید که به دل بنده ها وزن میده...

بی ذوقیه که نری زیر بارون و اشک شوق از چشمات نریزه و اشکات با بارون پیوند نخوره ...

من اشک ریختن زیر بارون رو دوست دارم، چون فکر می کنم ما آدم ها هیچ چیز قیمتی تر از این قطره ها نداریم تا جام لبریز از رحمت خدا که با دست فرشته ها پایین اومده و به کام جان ما ریخته و حالا تهی شده رو باهاش پر کنیم و پیشکش درگاهش...

قطره های اشک ما ناچیزن اما بنده سجاده نشینش گفته که خدا حتی تحفه های کوچیکم رد نمی کنه...

من غزل گفتن زیر این تغزل دلبرانه رو دوست دارم، بذار و رق پاره هام از بوسه رحمت خدا خیس بشه، بذار جوهر قلمم توی ترنم احساس خدا حل بشه...

من اینها رو دوست دارم...

من اینها رو دوست تر دارم و قتی بارون،  تو آخرین روز از ماهی بباره که در اون تلاش کردیم بنده های بهتری باشیم برای خدایی که همیشه عالی و بی نظیر بوده، چون اینطوری میشه فکر کرد تو آزمون سخت امساک نمره خوبی گرفتیم نمره ای مثل بیست...  

طه مادر! اگه بهش نزدیک بشی بهت نزدیک میشه، اگه ازش رو برگردونی باز هم صدات میکنه ... او این طوریه، بزرگ و مهربون...

می خوام بگم چه با او باشی چه نباشی او با توست، کنار تو ...اما عزیزکم! وقتی بارون میاد هر آبگاهی به اندازه ظرفیتش از آب بارون بهره می گیره ( فسالت اودیه بقدرها  ...)

آبگاه بی آب هیچی نیست، هیچی.

ما آدما هر کدوممون یه آب گاهیم و عشق خدا بارونی که هیچ وقت از بارش نمی ایسته ...

می تونیم هیچی نباشیم، می تونیم یه گودال باشیم یا یه جوی ، یا یه رود، شایدم هم یه  دریا یا حتی یه اقیانوس...

کدومش بهتره طه؟!

تو می تونی یه اقیانوس شی، من می تونم یه اقیانوس شم، ما می تونیم اقیانوس باشیم فقط باید قدرمون رو اندازمون رو زیاد کنیم ...

باید ظرف دلامون بزر گ شه،‌ باید به این آب تشنه تر شیم...

تشنه تر طه!

عیدت مبارک کودک تشنه من!


 
comment نظرات ()

 
راز عاشقانه
نویسنده : مریم شوریده - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳
 

سلام؛

آمد، دامن کشان و پر ناز و خرامان.

هم، آن که منتظرش بودیم ...

هم، آن که گفتم برایت خواهم گفت از بزرگی اش، طه من !

آمد، کریم و لطیف و عزیز ...

نگاهش که می کنی در دست هایش تشنگی آورده است و ساعت ها گرسنگی اما دل به دلش که می دهی می بینی دامن دامن عشق است که از حلقه گیسویش می بارد و دریا دریا نور که از نرگس جادویش ...

عاشقش که می شوی تا ابد سیرابی و از عطش پر،‌ سیرابی از هر تشنگی جز او و عطشناکی به هر عطشی که به او می رسد...

چشم هایت را می بندی تا چشم بگشایی و زبان به کام می گیری تا دلت گویا شود و پا مهار می کنی تا او پر ناز و خرامان و دامن کشان بیاید و تو تماشایش کنی و تشنگی ات فزونی یابد تا باز یازده ماه که بگذشت ستاره سعد اگر در طالعت رخ بنماید سرو قد سر برون کشد از آستین فلک و تو سیراب تر شوی، ...

در نگاهش دل دل آیه است که فرود آمده از آخرین آسمان و در خنده اش سکر فطر باده امساک نوشان است و در قدمش مبارک باد سربلندی روزه داران ...

 مبهوتش شده ای و می بینی بر سرش تاج لیله القدر است که می درخشد و تو چه می دانی چه شبی است شب قدر ؟!

لیله اش لیلای ماه است و ماهش ماه شب هایی که از هزار سال بهترند مبهوت می مانی شب نگین ماه است یا ماه نگین شب! و انگار عظمت هر یک به بزرگی دیگری دامن می زند بی طعنه بی فخر و تنها سرشار از عشق و کدام معاشقه از این برتر؟!

عزیزکم!

شاعرانگی آنجا به اوج می رسد که بدانی قدر این لیله مبارکه هم اوست که قدر و قدرت جز او را نسزد و تو ماتی که چه چیز جز رحمت بی پایان میزبان لطیف،  گنهکاری چون تو را میهمان عاشقانه ترین  سفره ها ساخته است؟!

آه که اگر فرق عدل را در این ماه نمی شکافتند و نامردمی رسم دل های کور و گوش های کر شان نمی شد دلم در این ماه جز به شوق و شادی نمی لرزید، فرزندم! اما شد آنچه نباید می شد ...

دلکم دل اگر هست در گرو او دار که ماه، ماه اوست،‌ دلت را خانه هر ویرانی مکن که ویرانه می شود و از بیگانه کام مگیر که رسوایت می سازد اما هر چه دلبری است بدان در چنته اوست که دلبری آموخت.

 صهبای شکر به کف آمده تا به هر جرعه که نوشی مست ترت سازد و به هر مستی که به کف آوری سیراب ترت کند و بوسه جز بر جام همیشه سرشار عشقش چه را سزد؟!

دست هایت را به دست غربت زدگان این دیار نسپار که شهر آشوبان این شهر بس بی وفایند و اگر هم در همیان پاره دنیاییشان مهری باشد روزی رسد که مهری بر آن می خورد مهر پایان،‌ دست های تو را لایق تر از دست های بخشاینده آن دست گیری که در این ماه پر فضل به نوازش و تکریم دل هایی برخواسته که حزن غربت سال هاست شکسته شان هر گز نخواهد یافت...

این ماه آمد پسرکم! تا من و تو ببینیم آمدن او را که هر لحظه کنار ماست و چشم باز نمی کنیم به دیدنش...

این ماه آمد فرزندم! تا چرت هزاران ساله مان را به عشوه عشق پاره کند و بیداری هدیه آورد برای دیار مردگان،‌دیار ما...

این ماه آمد دلبندم! تاگردنکشان سر فرود آورند و ساجدان سجّاد شوند و عابدان زاهد و سرسپردگان دلسپرده و دلسپردگان عاشق و عاشقان فانی فانی فانی، در عشق ...

این ماه آمد دارایی ام!‌ تا هیچ شویم در او چون هیچ شدیم او شویم که همه است ...

او آمده، ‌اینجاست، آغوش گشوده و تو در آغوش اویی و تنها کافی است ببینی و بفهمی  این راز عاشقانه را...

 


 
comment نظرات ()

 
هذیان های فکری من
نویسنده : مریم شوریده - ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠
 

سلام؛ طه من!

بارها و بارها خواستم بیام و برات بویسم عزیزکم اما...

این روزها حال مادرت زیاد خوب نیست، مدام تب میکنه، مدام خسته است، یه بغض عجیب تو گلوشه، یه حس غریب تو دلش، یه عالمه اشک فرو خورده تو چشماش و بد تر از همه اینه که مجبوره اونی نباشه که هست، چون اگه باشه مردم دیگه حوصله شو ندارن، مردمی که میخوان زندگی همونطوری بگذره که تا حالا میگذشته مردمی که اونقدر غصه های جور واجور تو دلشونه که حوصله اندوه فلسفی یه آدم دیگه رو ندارن، تازه اگه داشتن کو محرم؟!! کو مرهم؟!!

زخمامو نشون بدم که چی؟! فریاد کنم که چی؟!! گریه کنم تا چی بشه؟! از دست کی کاری بر میاد جز اون که نگفته و نگریسته و فریاد نزده همه چی رو می دونه؟!!!

باید سکوت کرد و به مردم لبخند زد و وقتی میگن حالت چه طوره بگی خوبم تا خوب باشی، مگه نه؟!

اینا رو گفتم تا فکر نکنی از یادم رفتی یا دوست نداشتم که نیومدم به خدا اونقدر حرف دارم که نمی دونم باید از کدومش برات بگم، از فرزانه که دیگه فقط تو خواب میبینمش با اون چادر سفید گل دار، سر سجاده،  قرآن بدست؟!

یا از مریم که نمی دونم وقتی پیامک میزنه و می پرسه منتطر جوابه یا داره امتحان میکنه؟! اساساً در این که ماهیت مریم خودش یه امتحانه یا یه تنبیه یا یه تشویق گیجم.

روی تختم نشسته ام، قلبم داره از غربت می میره، رو به آسمان می کنم و آهی میکشم و میگم: غریبم! 

صدای موبایلم بعد از یک روز سکوت در میاد، زنگ پیامکه، میرم طرفش میبینم مریمه برام نوشته" نبودن دوست غربت است" و این کلامیه از علی (ع) و چند خط پایین تر نوشته آه غریبم!

و من فکر میکنم این نوای آه، غریبم منه که به دل مریم رسیده و از نهاد او برخاسته یا غربت او دلم رو به درد اورده ...

براش میزنم :"‌ تا خدا هست و دل و چشم و اشک و سجاده قریبی مریمم! غربت کجاست؟"

میفرسته:"‌غربت رسم این دنیاست

و تنها داراییش تنهایی..." 

میگم: "می فهمم"

میگه:" سبحانک یا شفیق

تعالیت یا رفیق

أجرنا من النار یا مجیر"

میگم: " باشد که بپذیرد"

و او مثل استادی که از شاگردش نا امید شده باشه سکوت می کنه و می ره و من حیران می مونم که امتحان بود؟!‌تنبیه بود؟! تشویق بود؟!

زیر لب میگم:

آه فرزانه! چقدر دلم هوای دلت رو کرده اما من بد جور آدمم و تو این روزها دوست نداری آدم ها رو ببینی ...

طه ! باز هم بگم؟!

از چی؟ از کدومش؟! از سید بگم که شدم گنجشکش؟! نمی فهمم می خواد منو تو دام اسیر کنه یا نه؟! برم یا نه؟! من یک قدم میرم و اون صد قدم دور میشه، می خوام نرم که برمیگده! منم که دیوونه، دنبال یه خواب راه میفتم و ...

تا شهید سید مرتضی موسوی رفتم اما حالا همه جا سکوته نمی دونم ربطش با یزدانپرست و آوینی و مریم چیه اما می دونم که آوینی یه سید صالح موسوی میشناخته ... مسخره است نه؟! من نه اهل جنگم نه بچه شهید نه سیاسی نه انقلابی... آخه انگشتر و شال این سید به من چه؟! حکایت کربلا چیه؟! طه به تو چه ربطی داره؟!

خسته ام، از گشتن دنبال یه  خواب خسته ام، خوب می رفت تو خواب مریم که هم آوینی رو بهتر از من میشناسه، هم سعید یزدانپرست رو، هم بچه های جنگ رو، به من چه؟!!

خودت دیدی، طه! نزدیک بود به خاطر مراقبت از دوست محمد سعید تو چه دردسری بیفتم، ندیدی؟! تازه همین الانم دلم به خاطر اون اتفاقا زخمیه ...

بازم بگم؟! وعده کرده بودم به تأخیر افتاد، می دونم خلف وعده گناهه اما چاره ای نبود، شایدم بود و من به زمین چسبیده، تردید کردم اما تو دو ماه آینده قول میدم همه چی همونطور بشه که باید...

وعده کرده بودم طه! که کمک کنم و حالا که می خوام به وعده ام عمل کنم می بینم اونقدر دست نیاز هست که من از عهده همه اش بر نمیام کدومش درسته ؟! کدوم تو اولویته؟! وحشت کردم طه! روزی هزار بار میگم اهدنا الصراط المستقیم

خدایا تو راه درست رو نشونم بده، فقط تو به اسرار بنده هات آگاهی...

می خوام برم طه! کجا؟ نمی دونم. فقط می دونم موندن داره دیوونم میکنه اما نباید عجله کرد،‌نباید

چند بار رفتم تو اتاق مهندس طباطبایی تا بهش بگم دیگه نمیام اما دیدم بعد چی؟!

که  چی؟! به خودم نهیب زدم خل شدی مریم؟! فکر کنم شدم...

بیچاره این مهندس طباطبایی به هر سازی که زدم ... می مونم ، مجبورم بمونم، حد اقل تا آخر امسال برای اینکه یاد بگیرم نباید هر چی دلم گفت گوش کنم، این دل باید ادب شه.

راستی شعبان داره تموم میشه روزای آخره و من امسال خیلی فرصت ها رو از دست دادم، یادته طه! دلم از یادآوری همشون میگیره اما اگه خدا بخواد با هم جبران میکنیم

کمک مامان می کنی؟!

چقدر این ماه پر نازه؟!

باید برات از این ماه بگم ماهی که داره میاد فقط دعا کن طه! دعا کن این هذیان های ذهنیم تموم شه یا سامان بگیره ... دعا کن

سبحانک یا شفیق

تعالیت یا رفیق

أجرنا  من النار یا مجیر


 
comment نظرات ()

 
یک منتظر واقعی
نویسنده : مریم شوریده - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٥
 

سلام طه!

فردا تولدشه، می دونستی؟

نیمه شعبان...

نیمه یکی از قشنگترین ماه های خدا ...

همه جا چراغونیه، همه منتظرن...

همه منتظرن؟!!

انتظار واژه غریبیه، طه!

یادمه چند وقت پیش که حالم خیلی بد بود، دکترم گفت دلیلش انتظاره.

بهم گفت مسخره ترین کار عالم اینه که زندگیت رو متوقف کنی فقط چون منتظری.

بهم گفت:" منتظر، صبور زندگی میکنه، نفس میکشه، می خوره، می خوابه، راه میره، کار میکنه، اما به عشق کسی که منتظرشه...

و تمام این مدت سعی میکنه اون شکلی بشه که مسافرش دوست داره وقتی برگشت ببیندش ..."

بهم گفت:" کار تو احمقانه است چون دستاتو زدی زیر چونت و دم در منتظر نشستی تا بیاد و وقتی اون بیاد تو یا مریضی یا مردی یا خسته ای و در هر کدوم از این حالات تو قادر به همراهی محبوبت نیستی."

راست میگفت، چه طور خودم مسئله به این سادگی رو نفهمیده بودم؟! خیلی از آدما نمی فهمن، یه نگاهی به دور و برت بنداز...

خیلی ها یا خودشون رو تو انتظار غرق می کنن تا بمیرن، یا تو زندگی تا انتظار رو فراموش کنن، اما کمن آدمایی که فهمیدن صبر و انتظار براد همن...

مگه انتظار بی صبر معنی داره؟! راستی تا منتظر نباشی باید برای چی صبر کنی؟!! دلیلی هم برای صبر کردن هست؟!!

فردا تولدشه، تولد کسی که خیلی ها فکر می کنن منتظرشن اما ...

چند روز بود منتظر کسی بودم که نمی دونم کی بود، منتظر یک اتفاق، لحظه به لحظه و با هر صدای آسانسور و در و زنگ از جا می پریدم که اومد و نیومده بود...

یه دفعه دلم گرفت زدم زیر گریه، زیر لب دعای فرج رو می خوندم که پر شدم از شرم...

اگه من یه بار فقط یه بار این طوری منتظر او بودم حتماً بهم سر می زد، اگه ما یک روز همگی انطوری که من الان تمنای مسافرم رو دارم در تمنای ظهورش بودیم ظهور می کرد، نمی کرد؟!

آخ که چه تنهاست و ما چرا حیا نمی کنیم از این که منتظر همه باشیم جز اون که باید؟!!!

فردا تولد اون کسیه که تو نذرشی، تولد اونی که قراره اون طور تربیتت کنم که او بخوادت، که مورد پسندش باشی

فردا جمعه است...

فردا، آخ فردا...

الهم عجل لولیک الفرج، و النصر و جعلنا من اعوانه و انصاره ...

 طه! منتظرش باش، یک منتظر واقعی ...


 
comment نظرات ()

 
یک لحظه یاد رقیه!
نویسنده : مریم شوریده - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٢
 

سلام طه جان!

دیر اومدم می دونم، اما راستش اینجا نبودم، رفته بودم مشهد.

برای زیارت نه صرفاً،  اما خدا خواست و توفیق زیارت هم نسیبم شد، نمی دونی همون دو سه دقیقه ای که در نزدیکترین محل به مضجع شریف حضرت ایستاده بودم چه حالی داشت! با این که من هر سال، سه چهار بار می رم مشهد واسه زیارت،  اما اینبار عجیب لذت بردم...

وقتی داشتم از حرم می آمدم بیرون انگار وزنه به پام بسته بودن، انگار یه چیزی رو یادم رفته بود،  انگار پاهام بیش نمی رفت، فکر کردم یه چیزی رو باید می دیدم که ندیدم تو جمعیت شروع کردم به گشتن اما چشم تو چشم هیچ آشنایی نشدم گفتم نکنه باید چیزی بشنوم که نشنیدم؟! گوش تیز کردم اما انگار میون اون همهمه فقط سکوت بود و دیگه هیچی،  پاهام هر لحظه سنگین تر می شد و من دلنگران که نکنه برم و نفهمم ...چند قدم مونده بود از صحن برم بیرون که یه دفعه طنین دعای فرج دلم رو لرزوند و به یاد اوردم که از یاد بردم ...

همیشه اول دعای فرج رو می خوندم بعد برای خودم دعا می کردم اما اون روز یادم رفته بود چرا شو نمی دونم اما دوستم داشتند که یادآوری کردن،  نه؟!

روز بعد رفتم بهشت زهرا،  پدربزرگم ، خاله ام و همسر داییم  هر سه اونجا آرمیدند ...دو باره معجزه طه!  دوباره معجزه...

 جایی که اصلاً فکرش رو هم نمی کردم نشونه دیگه ای از سید پیدا کردم نشونه ای انکار نکردنی دلم لرزید وقتی برگشتم و دیدم شباهتی بین اسم اونو کسی که روزگاری سید مرتضی آوینی و محمد سعید یزدانپرست رو میشناخته هست چرا تا حالا اسمی از این آدم نبود؟! چرا هروقت از کسی راجع به مراسم محمد سعید می پرسیدم هیچ کس نمی گفت که او هم اومده،  او هم سخنرانی کرده ؟!!!

انگار حق با سهرابه که می گفت:

" کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

 که در افسون گل سرخ شناور باشیم "

انگار حق با مریمه که هر وقت دلم شور می زنه،  این ابیات را برام می خونه...

انگار حق ندارم از باور این خواب های مکرر نا امید شم...

حق ندارم، طه!

اما مهمترین اتفاق ها،  درست لحظات آخر افتاد، ...

لحظاتی که من در راه بازگشت بودم...

این همه معجزه برای من!!!!

منی که وقتی کسی برگی از شاخه بالاسر چید و گفت آیتی بهتر از این می خواهید؟!! فریاد زدم سحر می داند سحر؟!!!

صدای قطار، گرما و بی حوصلگی، تشنگی، تشنگی ...

طه! خدا به من فرصت داد که خوب باشم ..

و توفیق، که حق اون فرصت رو بشناسم ...

دلم تا برای رقیه و تشنگی اش آتش گرفت جهنم اون قطار بهشت شد ...

تو ندیدی زینب رو و نشنیدی چه دل انگیز می گفت:" دست امام رضا درد نکنه ممنون که این قدر خوب دلم رو شکست."

تو چه می دونی وقتی او از محبوب حرف می زد من چقدر عاشق می شدم؟!!!

تو چه میفهمی شناختن نشونه خدا چه لذتی داره و در بغل گرفتن نفحه قدسی چه حالی؟!! طه! کاش قسمتت شه تو چشمای کسی نگاه کنی که حضرت خودش منتظرش بوده که بیاد زیارت ...

کاش قابل باشی دستای کسی رو بگیری که حضرت خودش براش تبرک فرستاده اونوقت شاید حال منو بفهمی...

تازه وقتی پر می گیره دلت که  همون آدم ذره ای از اون تبرک رو بذاره تو دامنت و بگه من مأمورم که این برکت رو به تو برسونم...

هر روز از تو کیفم درش میارم و می بوسمش...

به خودم اجازه ندادم قبل از تقسیم کردنش با اونایی مأموم به دستشون برسونم خودم ازش چیزی بردارم...

طه!  وقتی یه لحظه یاد رقیه سه ساله اش توبه ای رو قبول می کنه و هدیه آسمونی میذاره تو دامنت و دلت رو به دل یکی از دوستانشون پیوند میزنه، عشق خودش با تو چی کار میکنه فقط خدا میدونه ...

عاشقش باش، طه! عاشقش باش!

من که لایق این همه کرم نبودم به برکت یادی، بوی خوششون به مشامم رسید، تو اگه عاشقشون باشی شک نکن بهشتی میشی...  

 


 
comment نظرات ()